یک نفس آزاد
یا رب چه کنم زین تاریکی ازین بی دینی تو به انسان بخشیدی آزادی به چه حق گیرد گستاخی من از آن حیران که پیشوا خداست ولی این ره نا خداست دیگر این چاه ها ندارند طاقت هم همه را برسان چاهی که نهراسد ازین هم همه ها... وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها...
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم/ عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا !
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها...
هر روز بی تو روز مباداست!
قیصر امین پور این ابرهای تیره که بگذشته ست
بر موج های سبز کف آلوده،
جان مرا به درد چه فرساید
روحم اگر نمی کند آسوده؟
دیگر پیامی از تو مرا نارد
این ابرهای تیره توفانزا
زین پس به زخم کهنه نمک پا شد
مهتاب سرد و زمزمه دریا.
وین مرغکان خسته سنگین بال
باز آمده از آن سر دنیاها
وین قایق رسیده هم اکنون باز
پارو کشان از آن سر دنیاها...
هرگز دگر حبابی ازین امواج
شب های پر ستاره رویا رنگ
بر ماسه های سرد، نبیند من
چون جان ترا به سینه فشارم تنگ
حتی نسیم نیز به بوی تو
کز زخم های کهنه زداید گرد،
دیگر نشایدم بفریبد باز
یا باز آشنا کندم با درد.
افسوس ای فسرده چراغ ! از تو
ما را امید و گرمی و شوری بود
وین کلبه گرفته مظلم را
از پرتو وجود تو نوری بود.
دردا ! نماند از آن همه، جز یادی
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سایه کز هیاکل نا پیدا
گردد به عمق آینه ئی معلوم...
یکباره رفت آن همه سرمستی
یکباره مرد آن همه شادابی
می سوزم – ای کجائی کز بوسه
بر کام تشنه ام بزنی آبی؟
مانم به آبگینه حبابی سست
در کلبه ئی گرفته، سیه، تاریک:
لرزم، چو عابری گذرد از دور
نالم، نسیمی ار وزد از نزدیک.
در زاهدانه کلبه تار و تنگ
کم نور پیه سوز سفالینم
کز دور اگر کسی بگشاید در
موج تأثر آرد پائینم.
ریزد اگر نه بر تو نگاهم هیچ
باشد به عمق خاطره ام جایت
فریاد من به گوشت اگر ناید
از یاد من نرفته سخن هایت:
«- من گور خویش می کنم اندر خویش
چندان که یادت از دل برخیزد
یا اشک ها که ریخت به پایت، باز
خواهد به پای یار دگر ریزد !»...
در انتظار باز پسین روزم
وز قول رفته، روی نمی پیچم.
از حال غیر رنج نبردم سود
ز آینده نیز، آه که من هیچم.
بگذار ای امید عبث، یک بار
بر آستان مرگ نیاز آرم
باشد که آن گذشته شیرین را
بار دگر به سوی تو باز آرم.
احمد شاملو
آنها دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان زلالیِ آب
و درخت پر شکوفه .
دشمنان زندگی در تاب و تب .
آنها برچسب مرگ بر خود دارند
- دندان هایی پوسیده و گوشتی فاسد -
بزودی می میرند و برای همیشه می روند
آری عشق من
آزادی
نغمه خوان
در جامه ی نوروزی
بازو گشاده می آید
آزادی در این کشور ...
ناظم حکمت ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟ یا به قول خواهرم فروغ : دست های خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟ این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد : چشم های من به جای دست های تو ! من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده ! من به چشم های بی قرار تو قول می دهم : ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم ! ( قیصر امین پور ) در این زمانه بی های و هویِ لال پرست خوشا به حال کلاغانِ قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباورٍ خیال پرست؟ به شب نشینی یِ خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی یِ زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علف هایِ باغِ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اًناالحق نیست کمالِ دار برایِ منِ کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست- به چشم تنگی یِ نامردمِ زوال پرست محمد علی بهمنی باران کند، ز لوح زمین، نقش اشک، پاک آواز در، به نعرۀ توفان. شود هلاک بیهوده می فشانی اشک این چنین به خاک بیهوده می زنی به در، انگشت دردناک. دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست: این در به صبر کوفتن، از درد بی کسی است. دانم که اشک گرم تو دیگر دروغ نیست: چون مرهمی، صدای تو، با درد من یکی است. افسوس بر تو باد و به من باد! از آنکه، درد بیمار و درد او را، با هم هلاک کرد. ای بی مریض دارو! زان زخمخورده مرد یک لکه دود مانده و یک پاره سنگ سرد ! شاملو
در این زمانه هیچ کس خودش نیست کسی برای یک نفس خودش نیست همین دمی که رفت و باز دم شد نفس - نفس، نفس - نفس خودش نیست همین هوا که عین عشق پاک است گره که خورد با هوس خودش نیست خدای ما اگر که در خود ماست کسی که بی خداست، پس خودش نیست دلی که گرد خویش می تند تار، اگر چه قدر یک مگس، خودش نیست مگس، به هر کجا، بجز مگس نیست ولی عقاب در قفس، خودش نیست تو ای من، ای عقابِ بسته بالم اگر چه بر تو راهِ پیش و پس نیست تو دستِ کم کمی شبیه خود باش در این جهان که هیچ کس خودش نیست تمام دردِ ما همین خودِ ماست تمام شد، همین و بس: خودش نیست قیصر امین پور

